درسنامه آموزشی آمادگی دفاعی کلاس نهم
درس 4: باید برخاست
فتح خرمشهر در جنگ تحمیلی توانست برتری ایران را نشان دهد و تردیدهای جدی دربارۀ تواناییهای ارتش بعثی عراق ایجاد کند. در داخل کشور هم این پیروزی شور و نشاط و همچنین، وحدت و انسجام خوبی ایجاد کرد و درخواست عمومی برای تعقیب و تنبیه متجاوز، فراگیر شد. ما توانسته بودیم دشمن را از مهمترین مناطق اشغال شده بیرون کنیم و در این مناطق، به مرزهای بینالمللی کشورمان برسیم. خواسته اصلی آمریکا و صدام در این مقطع، تحمیل آتشبس به ایران بود، البته آتشبسی که نه در آن متجاوز مشخص میشد، نه محکوم میشد و نه خسارت و غرامتی به ایران میپرداخت. طبیعی بود که مسئولین ایران چنین حرف زوری را نپذیرند، چون این کار دشمن را گستاختر میکرد و او میتوانست دوباره، هر وقت که بخواهد، بدون هیچ هزینه سیاسی و بینالمللی، به ایران حمله کند و سپس درخواست آتشبس بدهد. به علاوه، هنوز بخشهایی از سرزمین ایران در اشغال آنها بود.
این بود که ایران تصمیم گرفت برای تنبیه متجاوز و اثبات حقانیت خود و رسیدن به پیروزی و صلح پایداری که در آن، متجاوز مشخص شده و محکوم به پرداخت خسارت بشود، به جنگ ادامه بدهد. صدام، عامل نظام سلطه بود و نظام سلطه، این بار با استفاده از سازمانهای بینالمللی، پشت سر صدام بود و ما برای گرفتن حقمان در میدان سیاست و دیپلماسی، باید فشار بر دشمن را در جنگ نظامی بیشتر میکردیم.

تعقیب و تنبیه متجاوز
ایران در حالی به دنبال پیدا کردن مسیری برای تنبیه ارتش متجاوز بعثی بود که آنها کمکم با کامل کردن خاکریزها، دژهای بتنی، میدانهای مین و ایجاد موانع، پیشروی زمینی را سخت کرده بودند. نیروهای ما این بار نیز ابتکار تازهای به خرج دادند: حرکت از زمین خشک به سمت آب و هور. هور به مناطقی گفته میشود که پر از آبراهه و نیزار است. عبور از هور آسان نیست، اما همین ویژگی میتوانست دشمن را غافلگیر کند و به همین خاطر، در محاسبات ارتش بعث نیز جدی گرفته نشده بود. شهید علی هاشمی و نیروهایش ماهها به شناسایی در این مناطق پرداختند. آنها مسیرهای پنهان آبراههها را پیدا کردند. و اینطور بود که عملیات سرنوشتساز خیبر در اسفند 1362 اتفاق افتاد.
عملیات خیبر با غافلگیری آغاز شد. نیروهای ایرانی توانستند پیشروی کنند. اما دشمن که غافلگیر شده بود، دست به کار خطرناکی زد. آنها برای نخستین بار بهطور وسیعی از «سلاح شیمیایی» استفاده کردند. رزمندگان ایرانی تا آن روز چنین سلاحی ندیده بودند. ماسک و لباس محافظ هم در اختیار نداشتند. بسیاری مجروح و بسیاری هم شهید شدند.
با این حال، نیروهای ایرانی توانستند جزیرۀ مجنون (از مناطق مهم نفتی عراق) را در منطقۀ هورالهویزه (هورالعظیم) تصرف کنند. سال بعد، عملیاتهای دیگری هم در همان منطقه انجام شد. در همین نبردها البته فرماندهان بزرگی همانند مهدی باکری و محمد ابراهیم همت به شهادت رسیدند، ولی عملیات خیبر، باز هم دست برتر ایرانیها در طراحی و عملیات مبتکرانه (به رغم کمبود تجهیزات) را به رخ همه کشید.
فعالیت (صفحهٔ 65 کتاب درسی)
طراحی در اتاق فرماندهی
فرض کنید در اتاق فرماندهی یک عملیات هستید و برای انتخاب منطقه عملیات، دو انتخاب پیش روی شماست:
الف) منطقهای وسیع با دشت صاف و جادههای مناسب
ب) منطقه هور و نیزار، با آبراههای باریک و زمین گلآلود
حالا به این سؤالها پاسخ دهید:
1- اگر دشمن، تانکها و توپخانههایش را در دشت مستقر کرده باشد، کدام منطقه را به عنوان محور اصلی عملیات انتخاب میکنید؟ چرا؟
2- ارتش، سپاه و مردم هر کدام چه نقشی در موفقیت این عملیات میتوانند ایفا کنند؟ (ابعادی مثل تجهیزات و تدارکات، اطلاعات، آموزش نیروها، پشتیبانی فکری - فرهنگی و... را در نظر داشته باشید)

عملیات بزرگ دیگری که در پر کردن دست ایران برای تأمین امنیت و تثبیت پیروزیاش مهم بود، والفجر 8 بود. برای این عملیات، از بیشتر شهرهای کشور نیرو آمد. در شهرهای مختلف هم تمرین و آموزش شروع شد. غواصها در رودخانه سفیدرود گیلان آموزش دیدند تا بتوانند از اروندرود عبور کنند.
در عملیات والفجر 8 هم ابتکارهای فنی و مهندسی گسترده و بینظیری داشتیم. صنایع کشور به کمک جبهه آمدند و هر جا که امکان داشت، قطعه و تجهیزات ساختند؛ از کارخانه تراکتورسازی تبریز گرفته تا مجتمع مس سرچشمه و کارگاههای کوچکتر. مهندسان ایرانی برای عبور نیروها از رودخانه، انواع پلها را طراحی کردند. بعضی پلها شناور بودند و بعضی دیگر سریع نصب میشدند. هوانیروز، نیروی هوایی و پدافند هم هر کدام طرحهای ویژهای برای این عملیات آماده کردند.
در کنار اینها، گروههای شناسایی ماهها اروندرود را بررسی کردند. جریان آب را سنجیدند. مدّ و جزر رودخانه را اندازه گرفتند. مسیرهای عبور را پیدا کردند. این کار با چنان دقت زیادی انجام شد که حتی ماهوارههای جاسوسی آمریکا هم متوجه نشدند.
سرانجام عملیات والفجر 8 در شب 20 بهمن 1364 آغاز شد. نیروهای ایرانی از اروندرود عبور کردند. دشمن چنان غافلگیر شد که تا دو سه روز حتی تشخیص نداده بود کدام مسیر عملیات اصلی است و کدام مسیر عملیات فریب. وقتی تشخیص داد، حدود 40 شبانهروز محور اصلی عملیات را با هواپیما و تانک و بالگرد و توپخانه کوبید، اما فایده نداشت: شهر بندری فاو عراق و بسیاری از تأسیسات و موقعیتهای نزدیک آن، به دست نیروهای ایرانی افتاد و ارتباط دریایی عراق با خلیج فارس (که از مسیر اروندرود بود)، قطع شد. این یکی از مهمترین پیروزیهای ایران در سالهای جنگ بود که هم کفۀ پیروزیها را به نفع ایران سنگینتر کرد و هم بازتاب سیاسی بسیار گسترده جهانی و منطقهای داشت.

رویارویی با نظام سلطه
جنگ ایران و عراق فقط یک درگیری میان دو کشور نبود، بلکه رویارویی نظام سلطه با یک کشور استقلالطلب یعنی ایران بود. صدام به تنهایی تصمیم نگرفت به ایران حمله کند. او پیش از جنگ با قدرتهای بزرگ سازش کرده بود. با بعضی دولتهای عربی هم هماهنگ کرده بود و همه به او قول کمک داده بودند. از همان ابتدای جنگ و به ویژه بعد از اینکه خرمشهر را پس گرفتیم، این کمکها در انواع مختلف آشکار شدند: کمکهای نظامی، مالی، اطلاعاتی و فنی.
فرانسه از نخستین کشورهایی بود که با کارشناسان نظامی، جنگدههای میراژ و موشکهای ضدکشتی اگزوسه به کمک عراق آمد. انگلیس در بغداد و در جبههها شبکه بزرگی از تونلهای زیرزمینی پر از تجهیزات ارتباطی و الکترونیکی، رایانه و دستگاههای مخابراتی برای ارتش صدام ساخت. یک شرکت صنعتی آلمانی شش خط تولید سلاح شیمیایی برای عراق ساخت. یک شرکت آمریکایی هم پانصد تُن مواد شیمیایی به عراق فروخت. صدام از همین مواد در بمبهای شیمیایی علیه مردم ایران و عراق استفاده کرد.
عراق برای خرید سلاح پول زیادی لازم داشت. برخی بانکهای اروپایی به او وام دادند. با همین پول، عراق میلیونها مین ضدنفر از ایتالیا خرید و در مرزها کار گذاشت. آمریکا هم علاوهبر تجهیزات، به عراق اطلاعات نظامی میداد. هواپیماهای آواکس در منطقه پرواز میکردند و از تحرکات نیروهای ایرانی تصویر میگرفتند.
اتحاد جماهیر شوروی نیز از عراق پشتیبانی میکرد و 400 تانک تی55 و 250 تانک تی12 با انبوهی از موشکهای گراد، فراگ 7، سام 9 و سامانۀ پدافندی اسکادبی را به عراق فرستاد. صدها مستشار نظامی شوروی هم به ارتش عراق در طراحی عملیاتها کمک میکردند.
ما همه علیه دشمن
از این طرف، در ایران هم بسیج، ظرفیتی آماده کرد تا همه مردم پای کار جنگ بایستند.
فرماندهان نظامی با همین مردم، گروهان و گردان و تیپ و لشکر ساختند و با ارتش صدام جنگیدند. کار آسانی نبود. بسیاری از نیروها نوجوان یا جوان بودند. بسیاری تجربه نظامی نداشتند. اما آموزش دیدند، تمرین کردند و کمکم به نیروهایی منظم تبدیل شدند. در شهرهای مختلف ایران، پادگانها و اردوگاههای آموزشی شکل گرفت. جوانها آموزش میدیدند و به جبهه میرفتند. نزدیک زمان عملیات، تعداد نیروها بیشتر میشد. پس از پایان عملیات، بسیاری از نیروها به شهرهای خود بازمیگشتند و دوباره به سر کار و زندگی و درسشان برمیگشتند تا نوبت بعدی حضورشان برسد.
اشتباه است اگر فکر کنیم که در جنگ فقط مردان میجنگیدند. مرضیه حدیدچی (دباغ) یکی از آن زنان مؤمن و مبارز بود که مبارزههایش را از قبل انقلاب شروع کرده بود و به همین خاطر، چند سال در زندانهای شاه، زندانی و شکنجه شد. پس از آن به خارج از ایران رفت و در اردوگاههای نظامی فلسطین، به یک چریک تمام عیار تبدیل شد. او با وجود هشت فرزند و به خاطر احتمال دستگیری مجدد و اعدام توسط رژیم شاه، زندگی مبارزاتی سختی را پشت سر گذاشت. خانم دباغ بعد انقلاب، مدتی فرمانده سپاه همدان بود، نخستین و تنها فرمانده زن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تا امروز!

در جنگ فقط مردان نمیجنگیدند، زیرا مگر میشود مردی برای جنگیدن به جبهه بیاید و زنی پشت سرش کاسه آبی نریخته باشد؟ چه بسیار زنانی که مردانشان را با قوت قلب، برای دفاع از ایران میفرستادند و خودشان هم در خانه بیکار نمیماندند، بلکه هر کدام به کاری مشغول میشدند: برای رزمندگان لباس میدوختند؛ غذا آماده میکردند و یا به مجروحان رسیدگی میکردند. بعضی از زنان هم مسئولیت خانه و کار خانواده را به تنهایی بر دوش میگرفتند. اگر مرد خانواده کشاورز بود، کار مزرعهاش را ادامه میدادند؛ اگر دامدار بود، از دامهایش نگهداری میکردند؛ اگر کاسب بود، مغازهاش را میچرخاندند. و در کنار همه اینها، فرزندان خود را هم بزرگ میکردند.
پایان جنگ
در نتیجه سرسختی و مقاومت ملت ایران و پافشاری بر حق خود، در نهایت سازمان ملل متحد، قطعنامه 598 را تصویب کرد که چند خواسته ایران هم در آن بود، از جمله: تعیین رژیم بعث عراق به عنوان متجاوز و محکوم کردن آن. ایران در سال 1367 این قطعنامه را پذیرفت. در همان ایام، «سازمان مجاهدین خلق» (یا همان منافقین) که در پناه صدام، در عراق مستقر بودند، به خیال خام خودشان، به هدف تصرف تهران، از مرزهای غربی به ایران حمله کردند، اما با پیام امام خمینی، انبوه جمعیت مردم از همه جای کشور، خودشان را به منطقه رساندند و در عملیات مرصاد، منافقین شکست سختی خوردند. در تابستان همان سال، آمریکا در خلیج فارس تعدادی از اسکلههای ایران را هدف قرار داد و در جنایتی دیگر، یک هواپیمای مسافربری ایران با 286 مسافر را در آسمان خلیج فارس، هدف قرار داد و همه را به شهادت رساند.
به این ترتیب، جنگی که با حمایت آمریکا و به خیال سرنگونی نظام نوپای جمهوری اسلامی و تصرف ایران راه افتاده بود، بدون اینکه به اهدافش برسد، پایان یافت و برای اولین بار در دویست سال اخیر تاریخ ایران، حتی یک وجب از خاک خود را از دست ندادیم.

وقتی جنگ معلم میشود
جنگ هشتساله فقط یک درگیری نظامی نبود. یک آزمون بزرگ برای جامعه ایران بود؛ آزمونی که ظرفیتهای پنهان کشور را هم آشکار کرد. ایران در آن سالها فقط از مرزهای خود دفاع نکرد، شیوهای از ایستادگی را تجربه کرد که بعدها در بزنگاههای دیگر هم به کارش آمد. بسیج مردمی نشان داد که جامعه میتواند از موقعیت تماشاگر بیرون بیاید و به نیروی عمل تبدیل شود. از جبهه تا پشت جبهه، از امداد و تدارکات تا خدماترسانی، پشتیبانی خانوادگی و اجتماعی، یک شبکه بزرگ شکل گرفت که ادامه مقاومت را ممکن کرد. این تجربه، نگاه ایران به مفهوم دفاع را تغییر داد. دفاع دیگر فقط به سلاح و سنگر و خط مقدم محدود نبود، به ارادۀ عمومی، همبستگی اجتماعی و حضور مردم بود. همۀ مردم در دفاع حضور داشتند.
فشارهای بیرونی هم کشور را به سمت اتکا به توان داخلی برد. در سالهای جنگ، بسیاری از کشورها حاضر نبودند تجهیزات و نیازهای ضروری ایران را تأمین کنند. آنها حتی سیمخاردار مورد نیازمان را هم به ما نفروختند. اما همین محدودیت، نیروهای متخصص، مهندسان و طراحان ایرانی را واداشت تا راهحل را در داخل جستوجو کنند. از دل این فشار، نوعی خوداتکایی شکل گرفت که بعدها در بخشهای مختلف، به ویژه در صنایع و فناوریهای دفاعی، خود را نشان داد. بسیاری از تواناییهایی که در سالهای بعد به سرمایه راهبردی کشور تبدیل شد، ریشه در همان دوره داشت.
جنگ همچنین میدان بزرگی برای شناخت، برنامهریزی و هماهنگی بود. فرماندهان و مدیران جنگ به تدریج آموختند که اطلاعات چگونه جمع میشود، عملیات چگونه طراحی میشود و نیروها در شرایط دشوار چگونه در کنار هم عمل میکنند. این تجربه فقط در حافظه نظامی کشور نماند، بلکه به بخشی از حافظه مدیریتی و راهبردی ایران تبدیل شد؛ حافظهای که در بحرانهای بعدی نیز به کار آمد.
در کنار این همه، جنگ نشان داد که پشت جبهه به اندازه خط مقدم اهمیت دارد. کارخانهها، بیمارستانها، کشاورزان، معلمان، کارگران، خانوادهها و رسانهها، هر کدام بخشی از توان ملّی را حمل میکردند. اگر این پشتیبانی گسترده نبود، دفاع نیز دوام نمیآورد. کشور در عمل فهمید که قدرت ملی، فقط در تجهیزات و نیروهای نظامی خلاصه نمیشود؛ در پیوند میان مردم، نهادها، تولید، درمان، آموزش و روحیه جمعی شکل میگیرد.
البته این تجربه، خسارتهایی هم داشت. شهرها و روستاهای بسیاری آسیب دیدند و خانوادههای زیادی عزیزان خود را از دست دادند. برای همین، خاطره آن سالها فقط با غرور همراه نیست، بلکه اندوه هم دارد. ولی ملتی که هزینه جنگ را دیده، بهتر میفهمد که حفظ امنیت چه اندازه مهم است و بهتر درک میکند که برای داشتن چنین امنیتی باید به بازدارندگی بومی برسد، یعنی با تکیه به داشتههای خودش، آنقدر قوی باشد که احدی جرئت نکند به کشورش دستاندازی کند.
ایرانِ پس از جنگ 8 ساله و کمک به توسعه جبهه مقاومت در منطقه
پس از پایان جنگ، در زمانی که ما مشغول بازسازی اقتصادی و ساختن دوباره شهرهایمان بودیم، آمریکا و همراهانش هم فشار برای مهار ایران را با راههای جدیدی امتحان کردند؛ از تحریمهای اقتصادی گرفته تا ترور مسئولان، دانشمندان و فرماندهان و تلاش برای جلوگیری از پیشرفت علمی. آمریکا علاوه بر اینکه دور تا دور ایران، در کشورهای مختلف منطقه پایگاه نظامی ساخت و خودش نیز در دورههایی، بعضی کشورهای منطقه مثل عراق و افغانستان را اشغال کرد، به صورت آشکار و پنهان، بزرگترین حامی مجموعهها و گروههای تروریستی در غرب آسیا بود که همه آنها منبع ناامنی برای کل منطقه از جمله ایران بودند. دو نمونه مهمِ مجموعههای تروریستی در غرب آسیا، رژیم اسرائیل و داعش هستند. هرچند حکومت خودخوانده داعش در عراق و سوریه، با تلاش مجاهدان جبهه مقاومت و با تدبیر و فرماندهی سردار شهید حاج قاسم سلیمانی، فروپاشید، ولی مقاومت مردم منطقه علیه رژیم اسرائیل هنوز ادامه دارد و در این میدان، ایران به عنوان محور جبهه مقاومت، نقش کلیدی دارد.
سردار دلها، افتخار ایران
از همان ابتدای کودکی حالتی از نترسی داشتم. ده سالم بود. تابستان بود و مدرسه تعطیل. فصل درو کردن ما قبل از طلوع صبح تا غروب آفتاب بود. پدرم یک گاو نر شاخ زن خطرناک داشت که همه از او می ترسیدند.
مرا سوار بر این گاو کرد که ببرم به ده دیگری که 15 کیلومتر با خانۀ ما فاصله داشت و سرسبزتر بود و خانه عمه ام همان جا بود.
گاو مغرور حاضر به فرمان بُرداری نبود و با سر خود به پاهای کوچک من می کوبید. من این بیابان را، تنها سوار بر این حیوان خطرناک، تا ده عمه ام رفتم.
با همهٔ نداری روزی نبود که خانه ما خالی از مهمان باشد. نان اصلی ما گندم بود، ولی هفتهای یکی دوبار هم نان ارزن و سالی دو سه بار هم برنج میخوردیم که به آن «قبولی» میگفتند. در صورتی برنج میخوردیم که مهمان داشتیم.
به خاطر بدهی پدرم تصمیم گرفتم به کرمان سفر کنم و آنجا کار کنم. بعد از 5 ماه با کارگری در جاهای مختلف از جمله کارگری ساختمان و رستوران، توانستم با فرستادن هزار تومان، بدهی پدرم را بپردازم و این موفقیت بزرگی، در آن سن و سال و جسم ضعیف من، به حساب میآمد.
دلم برای مادرم خیلی تنگ شده بود. نُه ماه بود که آنجا بودم. برای همه سوغاتی خریدم و همراه با همولایتیهایم که با هم در خانه عبدالله زندگی میکردیم، به سمت ده حرکت کردیم.
پس از بازگشت (به کرمان) شروع به ورزش زورخانهای کردم. کلاس کاراته هم میرفتم. هفتهای دو روز هم وزنهبرداری؛ ورزش و اعتقاد به ودیعۀ گذاشتۀ دینی از پدر و مادرم، باعث شد به رغم شدت فساد در جامعه، اما به سمت فساد نروم.
سال 56 برای اولین بار با اتوبوس به زیارت مشهد مقدس رفتم. پس از زیارت به دنبال باشگاه ورزشی بودم. چشمم به یک زورخانه نزدیکی حرم افتاد. در آنجا با آقا سید جواد آشنا شدم. بعد از چند بار ملاقات، سید جواد از من سؤال پرسید: «تا حالا نام دکتر علی شریعتی رو شنیدهای؟» گفتم: «نه، کیه مگه؟» سید توضیح داد: «شریعتی معلمه و چند کتاب نوشته. او ضد شاهه.»
این بار دوستش حسن به سخن آمد. سؤال کرد: «آیتالله خمینی رو میشناسی؟» گفتم: «نه.» گفت: «تو مقلد کی هستی؟» گفتم: «مقلد چیه؟» سید و دوستش توضیح مفصلی در مورد او دادند. بعد نگاه عمیقی به اطراف کرد و از زیر پیراهنش عکسی را درآورد. عکس را در برابر چشمانم قرار داد: عکس یک مرد روحانی میان سال که عینک بر چشم، مشغول مطالعه بود. گفت: «میخوای عکسو بدم به تو؟» به سرعت جواب دادم: «بله» عکس را گرفتم و زیر پیراهنم پنهان کردم. خداحافظی کردم و از آنها جدا شدم. «شریعتی» و «خمینی» دو نام جدیدی بود که میشنیدم. روز چهارم، رفتم ترمینال مسافربری و بلیت کرمان گرفتم؛ درحالی که عکس سیاه و سفیدی را که حالا به شدت به او علاقهمند شده بودم در زیر پیراهن خود که چسبیده به قلبم بود، پنهان کرده بودم. احساس میکردم حامل یک شیء بسیار ارزشمندم.
به محض ورود به کرمان، به علی یزدانپناه نشان دادم. گفت: «این عکس آقای خمینی است.» با تعجب سؤال کرد: «از کجا آوردی؟! اگر تو رو با این عکس بگیرند، پدرت رو درمیارند یا میکُشندِت.» جرئت و شجاعتِ عجیبی در وجودم احساس میکردم. ساواک را حریف کاراته خودم فرض کردم.
کرمان در حال تغییر وضعیت بود. من به دلیل روحیۀ ورزشی و سلحشوری عشایری که ذاتی من بود، بیپروا حرف میزدم و از شاه و خانواده او بد میگفتم. شبها تا صبح، با دوستانم بر دیوارها شعارنویسی میکردیم. عمده شعارها «مرگ بر شاه» و «درود بر خمینی» بود.

فعالیت (صفحهٔ 82 کتاب درسی)
متن فوق فرازی از زندگینامه خودنوشت شهید قاسم سلیمانی بود که از کتاب «از چیزی نمیترسیدم» تهیه شده است. درباره این متن، فکر کنید و سپس بنویسید که چگونه میشود شجاعت را در خود تقویت کنیم و از چیزی نترسیم؟
شهید سلیمانی به روایت رهبر شهید انقلاب اسلامی
«ایرانیها به خودشان افتخار کنند که مردی از میان آنها از یک روستای دورافتاده برمیخیزد، تلاش و خودسازی میکند، به چهرۀ درخشان و قهرمان امّت اسلامی تبدیل میشود.»
«شهید سلیمانی قهرمان ملّت ایران است، به خاطر اینکه ملّت ایران داشتههای فرهنگی و معنوی و انقلابی و ارزشهای خودش را در او متبلور و مجسّم دید». «دارای شجاعت و روحیۀ مقاومت بود؛ شجاعت و مقاومت جزو خصلتهای ایرانی است».
«به کمک ملّتهای منطقه یا با کمکهایی که به ملّتهای منطقه کرد، توانست همۀ نقشههای نامشروع آمریکا در منطقهٔ غرب آسیا را خنثی کند».
«شخصیتهای ایمانی وقتی که ایمان را با عمل صالح همراه کنند، وقتی حرکت جهادی بکنند، محصولش میشود شخصیتی مثل شهید سلیمانی که حتی دشمنانش او را تحسین میکنند!» «شهید سلیمانی، هم در زمان زنده بودنش استکبار را شکست داد، هم با شهادتش.»
«در میدان روبهروی جنگ با او مواجه نشدند، دولت آمریکا دزدانه و بزدلانه او را ترور کرد؛ این کار مایۀ روسیاهی آمریکا شد!.» «ما شهید زیاد داریم اما شهیدی که به دست خبیثترین انسانهای عالم یعنی خود آمریکاییها به شهادت برسد چنین شهیدی غیر از حاج قاسم من کس دیگری را یادم نمیآید.»
«سردار شهید عزیز را با چشم یک مکتب، یک راه، یک مدرسۀ درسآموز نگاه کنیم.»

فعالیت (صفحهٔ 83 کتاب درسی)
با جستوجوی بیانات رهبر شهید انقلاب اسلامی در مورد شهید سلیمانی، بخشی از آنها را در قالب اینفوگرافی، پادکست یا سایر قالبهای رسانهای، تولید و بازنشر کنید.
بخشهایی از وصیتنامه شهید سپهبد قاسم سلیمانی
برادران و خواهران عزیز ایرانی من، مردم پرافتخار و سربلند که جان من و امثال من، هزاران بار فدای شما باد، کما اینکه شما صدها هزار جان را فدای اسلام و ایران کردید؛ از اصول مراقبت کنید، اصول یعنی ولیّفقیه، خصوصاً این حکیم، مظلوم، وارسته در دین، فقه، عرفان، معرفت؛ خامنهای عزیز را جان خود بدانید، حرمت او را مقدّسات بدانید.
جمهوری اسلامی، امروز سربلندترین دورۀ خود را طی میکند. بدانید مهم نیست که دشمن چه نگاهی به شما دارد، دشمن به پیامبر شما چه نگاهی داشت و [دشمنان] چگونه با پیامبر خدا و اولادش عمل کردند، چه اتهاماتی به او زدند، چگونه با فرزندان مطهر او عمل کردند؟ مذمت دشمنان و شماتت آنها و فشار آنها، شما را دچار تفرقه نکند.

اگر اسلام نبود و اگر روح اسلامی بر این ملت حاکم نبود، صدام چون گرگ درندهای این کشور را میدرید؛ آمریکا چون سگ هاری همین عمل را میکرد، اما هنر امام این بود که اسلام را پشتوانه آورد؛ عاشورا و محرّم، صفر و فاطمیه را به پشتوانه این ملت آورد، انقلابهایی در انقلاب ایجاد کرد، به این دلیل در هر دوره، هزاران فداکار جان خود را سپر شما و ملت ایران و خاک ایران و اسلام نمودهاند و بزرگترین قدرتهای مادی را ذلیل خود نمودهاند. عزیزانم، در اصول اختلاف نکنید.
شهدا، محور عزّت و کرامت همه ما هستند؛ نه برای امروز، بلکه همیشه اینها به دریای واسعه خداوند سبحان اتصال یافتهاند.
آنها را در چشم، دل و زبان خود بزرگ ببینید، همانگونه که هستند. فرزندانتان را با نام آنها و تصاویر آنها آشنا کنید. به فرزندان شهدا که یتیمان همه شما هستند، به چشم ادب و احترام بنگرید.
به همسران و پدران و مادران آنان احترام کنید، همانگونه که از فرزندان خود با اغماض میگذرید، آنها را در نبود پدران، مادران، همسران و فرزندان خود توجه خاص کنید.
نیروهای مسلّح خود را که امروز ولیفقیه فرمانده آنان است، برای دفاع از خودتان، مذهبتان، اسلام و کشور احترام کنید و نیروهای مسلح میبایست همانند دفاع از خانه خود، از ملت و نوامیس و عِرض آن حفاظت و حمایت و ادب و احترام کنند و نسبت به ملّت همانگونه که امیرالمؤمنین مولای متقیان فرمود، نیروهای مسلح میبایست منشأ عزت ملّت باشد، قلعه و پناهگاه مستضعفین و مردم و زینت کشورش باشد.
فعالیت (صفحهٔ 85 کتاب درسی)
با جستوجوی وصیتنامه کامل شهید سلیمانی و مطالعه آن، در موارد زیر، با راهنمایی معلم خود، گفت وگو کنید:
- وصیت شهید سلیمانی به مجاهدان اسلام
- نیایش او با خدا
- توصیههای ایشان به مردم کرمان
فعالیت (صفحهٔ 85 کتاب درسی)
با راهنمایی معلم خود به چند گروه تقسیم شوید و هرگروه ضمن بررسی، جستوجو و مطالعه زندگی شهید سپهبد قاسم سلیمانی به موارد زیر پاسخ دهد وسپس نتایج را در کلاس ارائه نماید:
1- ایشان بعد از دفاع مقدس در مأموریت شرق کشور چه اقداماتی انجام داد؟
2- سردار سلیمانی در مأموریت فرماندهی سپاه قدس چه اقداماتی انجام داد؟
3- گزارشی از نحوه شهادت این شهید تهیه و بررسی کنید که علت کینه نظام سلطه نسبت به ایشان چه بود؟






